تبلیغات
Web98.Org | پرتال تفریحی و سرگرمی ایرانی ها - پست های داستان کوتاه
پیغام مدیر : به Web98.Org خوش آمدید | امروز :
آگهی
نظرسنجی
شما كه الان اینجا هستی,دختری یا پسری ؟



پربازدیدترین مطالب
آرشیو ماهانه
جستجو در سایت
دوستان
عضویت در بزرگترین گروه ایرانی
Par30Pix.Com
زودباش کلیک کن !!!
پست2193
آینه
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

آینه جان مواظب باش نیفتی پائین. سر شو به علامت منفی تکان داد.ها کمکم کرد که از تخت بیام پائین. بچه رو رها بغل کرده بود بابا تو آژانس جلوی در بیمارستان منتظر بود. نشستم تو ماشین رها گفت اسمشو چی می ذاری؟بدون فکر کردن گفتم آینه.بابا ازصندلی جلو برگشت به رها نگاه کرد. رها گفت سعید گفته؟ سرمو تکون دادم. بابا گفت اسم اون پسره رو جلوی من نیار
، معلوم نیست کدوم گوری رفته. حتما تو خونه دوستاش نشسته داره شرط بندی می کنه یا داره تو اون خراب شده بیلیارد بازی می کنه، یا هزار تا کوفت دیگه بعد سیگار دود می کنه و به ریش ما می خنده.راننده یک نگاهی به بابا انداخت و بعد به آینه جلو- رها گفت آروم تر آینه خوابیده .بابا صداشو آرومتر کرد گفت حالت که بهتر شد میری تقاضای طلاق می دی . همون پنج سال پیش باید این کارو می کردی.فکر میکرم اگر یک بچه بیاد سعید احساس مسئولیت می کنه. فکر می کردم تمام فکرش میشه بچه. دیگه همه شب ها میاد خونه. بابا سرشو تکون داد رو به راننده گفت می بینی ؟ دخترم دو روز فارغ شده هنوز اون پسر خبر نداره. آقا اصلا یک هفته میشه خونه نیومده. راننده برای اینکه با با با همدلی کند سر تکون داد . رها گفت مامان، بابای سعید امروز عصر میان دیدنت. ساحل زنگ زد گفت . از سعید خبری نداشت؟ نمی دونم یعنی اصلا نپرسیدم.
غروب بود که مامان و بابای سعید اومدن بابا گفت که می خوام طلاق بگیرم . هردوشون راضی بودن .مامانش گفت باید زودتر این کارو می کردی وقتی که بچه نبود . هر کی ندونه دیگه من که می دونم تو چی کشیدی. بابا یه نگاهی به من انداخت و بعد رو کرد به بابا ی سعید و گفن: خدا شاهد که من هزار بار بهش گفتم این ازدواج درست نیست می دونی بهم چی می گفت؟ من عاشق همین بی خیالی های سعیدم. مرده شورببره اون بی خیالی رو.


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست2172
تلفن
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

تلفن زنگ زد
 گوشی رو بر داشتم ، صدایی نمی آمد
- او... الو؟ گوشی رو قطع کردم
دوباره زنگ زد
- الو؟ چرا حرف نمی زنی؟ ... گوشی رو قطع کردم
دوباره زنگ زد
- الو؟ می دونم که تویی مرجان نکنه خجالت می کشی؟ها؟ تازه فهمیدی صبح چه حرفهای چرندی زدی ،آهان؟ ... الو ! یه چیزی بگو دیگه....
چند لحظه مکث کردم ، گوشی را گذاشتم.
دوباره زنگ زد
- اشکال نداره خونه زنگ زدی، از شانست زن و بچه ام نیستن... ببین مرجان ! مطمئن باش هیچ کس از ازدواجمون با خبر نمی شه نمی ذارم کتایون و فریما بفهمن! ببین به خدا کتایون اصلا فکرشم نمی کنه ! الو ! اذیت نکن. می دونی من حوصله این بچه بازیها رو ندارم. الو...
گوشی رو گذاشتم. سرمو گرفتم بین دو تا دستام و یه نفس عمیق! به تلفن خیره موندم. منتظر بودم دوباره زنگ بزنه.
صدای انداختن کلید تو قفل و باز شدن در اومد. کتایون!
- چیه ؟ کنار تلفنی؟!
گفتم :هیچی چطور زود اومدی؟
- لبخند زد و گفت ای کلک تو نمی دونی؟
- چی رو؟
- حالا ولش، خلاصه می فهمی!
تلفن زنگ رد.
دستم رو گوشی مونده بود . کتایون گفت بردار دیگه . تنم سرد شده بود .
-الو؟


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست2158
خیلی از آدمها چشم دارند اما نمی بینند
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

آنچه می خوانید حکایت دو دختر دانشجویی است که زیر آسمانی که من و شما زندگی می کنیم روزگارشان را در پس پرده های سیاهی که روی چشمانشان کشیده شده به سختی می گذرانند اما می دانند. به گزارش خبرنگار مهر، گفتگو با دخترانی که به رغم تمام دشواریهای زندگی تاریکی را بر نمی تابند و امید را برای ما به اصطلاح بینایان بازتعریف می کنند کار دشواری است. به سختی توانستم رضایت آنها را برای انجام مصاحبه بگیرم. البته با قول استفاده از نام مستعار! متنی را که می خوانید ماحصل دیدار خبرنگار مهر با آنهاست.

" سمانه خ " دانشجوی ارتباطات است و مشکل شبکیه چشم هدیه یک ازدواج فامیلی بود که روزگار برای او و دو برادرش ارزانی داشته است. سمانه البته موسیقی هم کار می کند و نوازنده ای چیره دست است. می گوید: " بچه که بودم همه چیز را خوب می دیدم اما به مرور نابینا و نابیناتر شدم. هر روز که می گذرد یک درصد از بینایی ام را از دست می دهم."

چشمان سمانه هر روز بیشتر از نور دنیا فاصله می گیرد. چقدر سخت است بدانی فردای چشمانت سیاه است. چقدر تلخ است بدانی خورشید مهمان امروز توست. اما" سمانه " در پس همه این لحظات تاریک حرفهایی از جنس نور دارد... می گوید: " مهم نیست چطوری هستی. مهم این است که چطور زندگی کنی. خیلی از آدمها چشم دارند اما نمی بینند. بعضیها هم خودشان برای خودشان محدودیت ایجاد می کنند."


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست2103
عشق دستمال کاغذی به اشک !
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم!

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست2058
هر کسی چهار زن دارد
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

4 زن - web98.org

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود كه 4 زن داشت.


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست2038
مرد تاجر . 4 همسرش ؟؟؟!!!
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.




روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست2006
داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی!!
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

بدنسازی | www.web98.org

مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست1947
رقابت و تیزهوشی شکارچی!
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد.

با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد و دور می اندازد.

دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید: از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!


..:: برای دیدن بقیه به [] مراجعه کنید ::..
پست1919
دروغهای مادرم
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست1903
تغییر اوضاع
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟


مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد…!"


..:: برای دیدن بقیه به [] مراجعه کنید ::..
پست1881
در قدیم آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌دانست!
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

زمانی که من بیست سالم بود، وقتی دل می‌باختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی، نه هیچ ابزار مدرن دیگری. یادم می‌آید تمام ابزار ارتباطی منحصر می‌شد به تلفن‌های گاه و بیگاه و نامه‌های واقعی روی کاغذ‌های واقعی که بوی خاص آدم نویسنده اش را با خود داشتند، منحصر به فرد بودند. عاشقی انتظار داشت، صبوری می‌طلبید و آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را می‌دانست. اصلن یک مکالمه ساده از بس دور از دسترس بود بعضی وقتها، می‌توانست هفته ات را بسازد.

تکنولوژی همه چیز را آسان کرده و این آسانی با خودش توقع سهولت آورده، ارتباط آسان انگار ما را متوقع کرده به آسانی به دست بیاوریم، عجول باشیم و کم طاقت. تناقض همین جاست: آنچه سهل است ارتباط با آدم دیگریست نه روحش ، شناختش و داشتنش. تکنولوژی نمی‌تواند از روح انسان راز زدایی کند. عشق هنوز و احتمالن تا همیشه، یک راز است. راز، طاقت می‌خواهد؛ طاقت، صبر؛ صبر، امید؛ امید، رویاپردازی؛ رویاپردازی، فاصله

و تکنولوژی دشمن فاصله است. آدم ها آسان نیستند، ما بد عادت شده ایم. عشق شاید تنها دریچه هنوز باز جهان است که حرمت راز را به ما یاداوری می‌کند. در دنیایی آسان، عشق عزیزترین دشوار جهان است، آخرین سنگر شاید


..:: برای دیدن بقیه به [] مراجعه کنید ::..
پست1877
داستان رهگذر واقعی در دانشگاه
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

یادمه یه روز تو دانشگاه، رفته بودم سالن تلویزیون. (بعضی دانشگاهها سالن تلویزیون دارن که بچه ها اوقات بیکاری می رن اونجا تلویزیون نگاه می کنن. نه اسمش سمعی و بصری نیست!) اون وقت اون اومد (همون رهگذر رو می گم) کنار ما نشست، من شناختمش. خواستم براش احترام بذارم گفت نه! راحت باش. تنها اومده بود. منم این قدر خودمونی دیدمش، شروع کردم به صجبت کردن. چند نفر از بچه ها هم که اونجا بودن اومدن کنار ما نشستن.

از هر دری صحبت کردیم. این کلمه «رهگذر» رو همونجا ازش شنیدم. دستش یه کیف بود، از این کیفهایی که سه طرفش زیپ داره و کاغذ و دفتر اندازه A4 توش جا میشه! اون گفت فقط همین یه کیف رو دارم! و هر وقت مسافرت می رم همینکه به مقصد رسیدم، کیف رو می زنم زیر بغلم و زود از ترمینال خارج میشم می رم دنبال کارم. ولی بقیه مردم منتظر کارگر و شاگرد راننده که بیان وسایلشون رو تحویل بگیرن.

معتقد بود که خیلی مواقع مردم و بقیه مسافرا هنوز دنبال حمل چمدوناشون هستن که اون به مقصد رسیده و ...

اون می گفت اون دنیا هم همینطوریه! اونایی که وسائل زیادی با خودشون اونور می برن کلی دردسر باربر و حساب و کتاب دارن. ولی خوش به حال اونایی که فقط همون کیفو دارن که می زنن زیر بغلشون و زود رد می شن و می رن دنبال کارشون!


..:: برای دیدن بقیه به [] مراجعه کنید ::..
پست1876
صدف
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
و گفت: "برای این صدف اوضاع فرق کرد… !"


..:: برای دیدن بقیه به [] مراجعه کنید ::..
پست1840
چقدر راحت می توان زور گفت
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم. به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

- چهل روبل.

- نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید.

- دو ماه و پنج روز

- دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان‌طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب «كولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی .

 . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌‌‌ها؛ آهان، چهل و یك‌ ‌روبل، درسته؟


..:: برای دیدن بقیه به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ::..
پست1820
دوری از شهر و دیار
نوشته : admin | در تاریخ : | موضوع : داستان کوتاه
 

 

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه .
در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت : فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟!
فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آن ها را به خدمت بگیرم . زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیش تری به آن ها نرسد .
زن دیگری می پرسد : مگر پیش تر چه آسیبی دیده اند ؟
فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیارشان ! این بزرگ ترین آسیب است .
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند .
به گفته دانای ایرانی « ارد بزرگ » : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند


..:: برای دیدن بقیه به [] مراجعه کنید ::..
کد
صفحات دیگر سایت

آخرین مطالب سایت...
  فال 12 اسفند- 3مارچ   دیدنی های روز: 12 اسفند   بنیامین، جشنواره موسیقی را ترکاند! (+عکس)   كلاس نحوه دوست‌یابی و بی‌حیایی در دانشگاه امیركبیر!؟   تاثیر امواج تلفن همراه بر روی قلب!   عاقبت هوسرانی و سوار کردن 2زن خیابانی توسط دیپلمات خارجی در تهران!!   در سال 1389 چند روز تعطیلی داریم؟ (+لیست تعطیلات)   2تصویری که بادیدن آنها همیشه نماز خواهید خواند!!؟   بدن چگونه خود را شفا می‌دهد؟!   راهكارهایی ساده برای استحكام استخوان‌ها   کوچکترین روزنامه جهان! + عکس   باغ شناور (عکس)   ساعتی که در آن هیچ نشانه ای از ساعت نیست! + عکس   برترین آسمانخراش‌های سال 2009 + عکس   عکس : تهران در سال1250   نجات معجزه آسای نوزاد هفت ماه از خودکشی خانوادگی   فریماه فرجامی: چرا ولمون نمی‌کنه این معتمد آریا؟   اس ام اس جالب(12 اسفند)   ناب ترین لحظات   آخرین زمزمه های دلتنگی   اس ام اس عاشقانه 26 بهمن 88   فال 25 بهمن - 14 فوریه   اس ام اس عاشقانه 25 بهمن 88   جملات قصار حکیمانه - 25 بهمن 88   راههای جلوگیری از عاشق شدن عکس(طنز)   اس ام اس و پیامک مخصوص شهادت امام رضا(ع)   عکسهای خزر معصومی در فیلم به رنگ ارغوان   عکس بهنوش بختیاری پشت ویترین یک مغازه   گالری جدید عکس های عاشقانه-ولنتاین   عکس مهیج از خارج کردن یک زن از اتومبیلی واژگون شده رفتن به بالای صفحه برو بالا